راه‌نما

:: راه‌نما

در سرزمین من همه چیز سبزرنگ بود. غیر از سبز، تنها رنگی که می‌شناختیم سیاه بود؛ آن هم به خاطر حضور سیاه مینوتار؛ هیولایی که سر گاو و بدن انسان را داشت؛ و هیچ لکه‌ی سبزی در او دیده نمی‌شد. ما نسبت به مینوتار احساس غریبی داشتیم. حس ناشناخته‌ای که هیچ کس دوست نداشت با آن رو‌به‌رو شود؛ و ما را به هر جا دورتر از او می‌راند. 

ادامه مطلب
منبع : شکرستانراه‌نما
برچسب ها :

بازگشت

:: بازگشت


بلوطی از زاگرس، نخل خرمایی از میان‌رودان، کاج همیشه‌بهاری از جبل‌ عامل، زیتونی از دار السلام؛ چه تفاوتی می‌کند؟ همه‌ی ما، اعضای گروه سرودهای صلح و شادی، دل‌تنگ آوای نی‌لبک شبانان هستیم؛ نوایی که زمانی در گوشه‌گوشه‌ی این پهنه‌ی مقدس به گوش می‌رسید. انگار همین دیروز بود، که از کشتی پا بر دامنه‌ی جودی نهادیم. چه قدر کوچک بودیم!

ادامه مطلب
منبع : شکرستانبازگشت
برچسب ها :

نمای شمالی آن بنا

:: نمای شمالی آن بنا


هر روز صبح از شهر بیرون می‌رفتم؛ و به سمت باغ فیلسوف به راه می‌افتادم، تا بتوانم سر درسش حاضر شوم. برای رفتن از شهر به آن باغ دو مسیر وجود داشت. راه کوتاه‌تری که از پایین تپه‌ها می‌گذشت؛ و راه بلندتری که از روی تپه‌ها و از دامنه‌ی کوه‌ها عبور می‌کرد.
من همیشه از جاده‌ی پایین تپه‌ها می‌رفتم. در مسیرم از مقابل یک ساختمان قدیمی عبور می‌کردم؛ ساختمان پیری که وقتی از برابرش می‌گذشتم، با دهان باز و چشمان خسته‌اش به من خیره‌ می‌ماند. کمی بعد از آن به یک رودخانه می‌رسیدم. جریان آب بسیار شدید بود، طوری که نمی‌توانستم از میان آن بگذرم. اما پلی روی آن ساخته بودند، که عبور را ممکن می‌کرد.
چند روزی، مسئله‌ای ذهنم را درگیر کرده بود. هر چه فکر می‌کردم، به پاسخی نمی‌رسیدم. از جست‌و‌جوی راه حل خسته شده بودم. یک بار که نا‌امیدانه به دنبال جواب می‌گشتم، پل شکسته‌ای را در برابر خود یافتم؛ و رود خروشانی را که راهم را به سوی باغ-مدرسه سد می‌کرد. طوفان پل را شکسته بود. چاره‌ای نداشتم، جز آن که خود را به راه بالایی برسانم.
ادامه مطلب
منبع : شکرستاننمای شمالی آن بنا
برچسب ها : می‌کرد ,عبور ,تپه‌ها ,پایین تپه‌ها